نامه ی اول

مـدت‌هاست که دست و دلـــم به نوشتن نمی‌رود .شب‌ها با خودم خلـوت می‌کنم ، ساعت‌ها قلم را در دست می‌گیرم، پشت ِ پنجره می‌ايستم، با واژه‌ها بازی می‌کنم. همين‌طور واژه‌ها را پخش می‌کنم و طـرح می‌زنم، شـايد يک جرقه، يک لــحظه‌ی کـاری ، کـار خـــودش را بکند و در من حسی را برانــگيـزد . اما همان واژه‌ها شـــبیه به خـــطوط ِ مـــحو و بی‌شـــکلی هســـتند که می‌آيـــنـد و چـــون علامت‌هايی بی‌معنـا و گــنگ از پی‌ قلـم روی کاغـذ پاشيـده می‌شوند ...  /> 

تا شـــايد شـــبی اين وارث خـستـه‌ی حسـرت ، که هر شب به صد امیـد می‌آید و نومیـد بازمی‌گردد ، نیـرويی ققنـوس ‌وار از خـاکستـرش دوبـاره برخيزاندش و در مـن تزريـق شود! آری مـن بالاخره روزی چون گـذشته! نوشتن در اين‌جا را از سر خواهم گرفت، شـايد آن روزی که ديگر نباشم ... شايد هم زودتر! نمی‌دانم ، اما بالاخره آن روز خواهد رسیـد . من به اين محیط ، يک وابستگـی شدیـد قلبی دارم . روزی آن را اصلاْ جدی نمی‌گرفتم ، اما ناگهـان چه بلای خوشی بر سر مـن آورد! درست مثل عاشق‌شدن بود انگـار!

انگـار عاشق انسانی شده باشم ... />

به هر حال، برمی‌گردم ...  />

/ 10 نظر / 12 بازدید
ندا

خوشم میاد سر بزنگاه میرسم. سلام خوبی؟ درسته ما رفتیم ولی یه ندایی میدادی که اپ کردی باور کن میومدیما. به هرحال هرجور که راحتی.ولی از اومدنت خیلی خوشحال شدم. شاد باشی .

ندا

سلام امیر اقا خوبی؟ اومدم دعوتتون کنم به وبلاگم به صرف گشنه پلو با خورشت دل ضعفه حتما حتما باید بیاییدا. منتظرم.

شانيا

اولين باره که به اينجا ميام ازت خوشم اومده و دوباره هم ميام.آِپ کردی خبرم کن.

Òòº°¤.¸.·´ کنکور بهشت`·.¸.¤°ºóÓ`

خیلی دورم، خیلی نزدیک سرخ است هوا، زگرمای خورشید سپید است زمین، ز سرمای ابر در خاک پرسه میزدم در آسمان دنبال تو بودم گفتی صبر کنم تا که شاید پیدایت کنم صبر میکنم، هراسی ز صبر ندارم، هراسم از فـــــــــــــاصله هاست از مرگ شقایقها در گرماست از مرگ پرستوها در سرماست هراسم از این است که از تو خیلی دور باشم یا اینکه درخیالم، به تو خیلی نزدیک باشم از صبر نمی ترسم، صبر کار من است دیریست که با فاصله آشنام، چه دور چه نزدیک

۩۞۩๑ راز سرگذشت من ๑۩۞۩

با دسته ای بنفشه به دیدارت آمدم در ایستگاه غروب.... در جاده ای گمنام.... در کنار نرده های پیچک پوش انگار دوباره صدایم کردی برگشتم اما..... فقط باد بود که میوزید!! من، همیشه باورت داشتم کا فی بود باورم می کردی، تا باورت شود که هستی، هستم تا باورت شود که..... میتوانیم با هم باشیم... ولی حالا باید .... باید ، باورمان شود/باورمان شود که.... ............................. دیگر دست هایمان ویران شدند!

ندا

نیستی؟ کجایی؟ ممنون که به وبلاگم هم نیومدی. راستی عشق جدیدت هم مبارک. شاد باشی.

ترنم

سلام فكر ميكردم ديگه نباشي چون يك بار خداحافظي كردي اما از ديدنت خوشحالم اميدوارم عشقت ترا بارور كند و شناختت را وسيع تر قدرش را بدان و ازش برو بالاتر تا ..........................آنچه ناديدنيست آن بيني منتظر برگشتت هستم

مینا

بگذرد ایام عشق و اشتیاق سوز خاطر ،‌سوز جان ،‌درد فراق شادمانی ها ، خوشی ها غنی وین تعصب ها و کین و دشمنی بگذرد درد گدایان ز احتیاج عهد را زین گونه بر گردد مزاج این چنین هرشادی و غم بگذرد جمله بگذشتند ، این هم بگذرد

مینا

آفت جان من آخر عشق شد علت سوزش سراسر عشق شد ... هر چه کرد این عشق آتشپاره کرد ... عشق را بازیچه نتوان فرض کرد حواست باشه داری چی کار می کنیا!!! مرسی از اینکه بهم سر زدی . بازم منتظرتم.