نامه ی سوم

گاهی قصه‌هایی هستند که هیچ‌وقت کهنه نمی شوند . درست مثل زخم‌هایی که همیشه تازه می‌مانند و تنها تلنگری می‌طلبند تا سر باز کنند و تا مغز استخوانت را بجوند ...

گهگاه ٬ از خودم می پرسم چند سال دیگر باید بگذرد تا من دوباره این قصه ٬ این نقاشی ٬ این آهنگ ٬ این تو را بخوانم و اینگونه نلرزم.

« بعضی اوقات فکر می کنم ما همه‌ی این حرف ها را باهم می زنیم از ترس اینکه با هم حرفی نزنیم ... »

سرم به این دنیا نمی سازد . سردرد در سرم موج می زند. زندگی سخت است . سر درد را دوست ندارم . ترجیح می دهم به جایش تب داشته باشم که بتوانم پرواز کنم . من پری کوچک غمگینم را می خواهم . او نیز مرا ...  به که بگویم؟

می نشینم و خودم را می خوانم و نامه‌هایی که دارم و ندارم را ... هیچ چیز ترسناک‌تر از صدای ثانیه‌ها نیست. درک کردن ابهت وحشتناکی که در مفهوم زمان خوابیده خیلی سخت است . حرف زدن هم همین‌طور ٬ خیلی سخت .

آفرینش
ترس
زمان
عشق
و شاید خدا

گفتم خدا بی جهت یاد مسیح افتادم

اصلا برایم بگو مسیح کجاست ؟

مسیح کجاست تا که صادقانه ببیند

ما از ستیغ و تیغ گذشتیم

بی آنکه رحمتی را

یا کمترین نگاهی را حتی

از هیچ ناخدا و خدایی

چشم امید داشته باشیم

عیسی نبوده ایم

آری ،

عیسی نبوده ایم

اما ، ما

معراج را

ایمان خویش ساخته بودیم

معراج را بر ارتفاع دار

ما از ستیغ و تیغ گذشتیم

باری بی هیچ ناخدا و خدایی

حتی ..  
می دانی؟ بار دقایق سنگین است ٬ بار روزها و سال‌ها سنگین ، و از همه سنگین تر ٬ لحظه‌ها ، دستم سنگین شده ، گوشه گیرم ، چشمانم را می بندم و می‌نویسم
از من
از تو
از راز

از روز
از روزگار
از ابهام جاری نانوشته‌ی لحظه‌ها
چشمانم را که می بندم تو نیست می شوی ... 
 

/ 111 نظر / 32 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ترنم

سلام ممنون که به ياد دوستانی کاش ................. راستی چرا به دنيای ديگر اعتقاد نداری ؟! منظورت ؟؟؟

امد

صداي گام هاي گريه مي آيد! دوباره آمدي كنار پنجره شعري نوشتي و رفتي اين بار صداي قدم هاي تورا از پس پرده گاه گناه و گريه شنيدم! حالا به اولين ستاره كه رسيدي بپرس كدام شاعر غزلپوش شبانه عشق را در برگهاي ولنگار دفتري كهنه مي نوشت! ....اما تو كه نشاني شاهرا ستاره را نمي داني! هميشه از سيب و ستاره و روشني قصرهاي كاغذي كه مي نوشتم مي گفتي: هزار پروانه هم كه بر برگهاي دفترت بچسباني پينه پيرو ياس عليل باغچه ما گل نمي دهد! هيچوقت بهار طلاءي روز و رؤيا را باور نكردي گلم! هيچوقت خدا!

شهره

سلام خوبی سر نميزنی بابا ای ول کامنت به منم سر بزن خيلی قشنگ بود

** ~~ فرنوش ~~ **

سلام عزيزم مثل هميشه ممنونم از حضورت لطف کردی دوست من. ولی... من اينطوری که تو گفتی نيستم ... بغض ابر رو می فهمم ... شاد باشی

امد

منظورم تقسيم كردن زيبايي بود دوست منكه همه جا او ان استفاده كردم ممنون كه امدي

امد

راستي در مورد اينكه هر كسي مي تونه جهنم افكار داشته باشه با تو موافقم

علی

در غبار شب به سويت راه مي رفتم خدا را در دل خود آب مي كردم شتابان روي گامت, گامهايم را فرو كردم مبادا گم كنم راهم. تو را ديدم كه از من دور مي گشتي خدا را در دل من بور مي كردي ولي برگشتي و گفتي: غبار شب برايت هديه خواهم داد... .

نسيم

بروزم ...فرصتی بود سری بزن... باز" باران " با ترانه... ...

شهره

سلام امير عزيز من لينکت کردم آدرس ياهومم برات گذاشتم خوشحال ميشم يه بار رو در رو صحبت کنيم اين جوری بهتره

سحر

خوشحال ميشم به وبلاگم سری بزنی