خودکشی

به سرش زد که خود کشی بکند ، شاید این آخرین حماقت بود

قرص های برنج را برداشت ، قهرمان رمان وحشت بود

مثل دیوانه های زنجیری خود به خود دست هاش می لرزید

آب را توی حلق لیوان ریخت ، صحنه آماده ی جنایت بود

رادیو داشت « راه شب » می داد ، زده بود او ولی به بیراهه

آخر خط رسیده بود و براش مرگ شیرین ترین حقیقت بود

آب را بی اراده بالا برد ، آه ! لعنت به زندگی ... لعنت

یادش افتاد آخرین دیدار در خیابان استقامت بود 

یادش افتاد مادرش می گفت : « تو جگر گوشه منی اما . . .

اتفاقی برات اگر افتاد با خودت فکر کن که قسمت بود » 

اصفهانی چه آشنا می خواند : « باز امشب در اوج . . . » اما نه

باخودش گفت : می خورم ، قلبش آخرین بیت شعرحسرت بود

سینه اش را به سیم آخر زد ، قرص ها را یکی یکی بلعید

قرص جوشید و معده اش را خورد ، درد در عمق بینهایت بود

مثل یک مار دور خود پیچید ، بعد بی ناله ، بی صدا خوابید

پلکش آرام روی هم افتاد ، خوابش امشب چه قدر راحت بود

. . . دیر از راه می رسد مادر  ، آه ! بی فایده ست دکترها !

دست مادر گرفت دستش را . . .گرم . . . اما بدون حرکت بود 

پنج شنبه ، عذاب ، دلتنگی . . . دختری که پر از پشیمانی ست

تازه آباد رشت می خواند نامه ای را که توی پاکت بود

« از دوست شاعرم : رضا نیکوکار »

/ 125 نظر / 41 بازدید
نمایش نظرات قبلی
۩۞۩๑ راز سرگذشت من ๑۩۞۩

دور يا نزديک ... راهش می توانی خواند ... هرچه را آغاز و پايانيست ... حتی، هر چه را آغاز و پايان نيست... زندگی راهيست ... از به دنيا آمدن تا مرگ... شايد مرگ هم راهيست...

من گرفتار شب و بی خبری...تو اسير غربت و در به دری ...بين اين همه غريبه تو چرا رفتيو تنهام گذاشتی بی وفا...ياد من گوشه ی خاطر تو کو ...ديدنت برام شده يه آرزو...توی اين ثانيه ها بی تو دارم...واسه زندگی نفس کم ميارم...بی تو دنیا دیگه معنا نداره...بی تو غصه تو دلم پا ميذاره...اما من هنوز دلم تنگه برات...دل من تنگه برای خنده هات... .............................. منتظرت هستم دوست عزيز...به من هم سری بزن!

علي

امير جان سلام مطالبت را خواندم من درجستجوی دوستی قديمی خودم هستم می شه بگی کجايی هستی ؟

ليلی

سلام............ . دوست من.در وبلاگم سوالي پرسيدم با این مضمون: چرا وبلاگ مي نويسيد. خوشحال مي شم جواب شما رو هم بدونم. در صورت فيلتر بودن بهاين آدرس مراجعه كنيد: www.shenir.blogspot.com

ترنم

ترنم

روزگاريست که ما را نگران ميداری مخلصان را نه به وضع دگران ميداری

اصغر شول

نوشته بودی: در رشت نه خیابانی به نامش هست نه پارکی نه کوچه ای نه هیچی نه حتی اسمی روزی که داشتن پیکرش رو تحویل خونوادش می دادن مردم سیرجان گفتن بذارین همینجا بمونه شما ها قدرشو نمی دونین اما خونوادش گفتن نه !!! الان متوجه بی مهری همشهریاشون شدن ... ------------------------------------------------------------- روزی که پدر هادی فوت شد 10 نفر به مراسمش رفتن و روز خاکسپاری مادرش 3 نفر حتی یک نفر از بنیاد شهید هم نیومد !!! جملات فوق دردناکند و غمبار ولی راه حلهایی هست هنوز..... دوست نادیده ام شهدا زنده اند و تنها کاری که می توانیم نه برای آنها که برای خودمان انجام بدهیم این است که یاد آنها را برای خودمان زنده نگهداریم که فراموشمان نشود که باید که باشیم و چگونه باید زندگی کنیم شما هم می توانی با نوشتن از شهید هادی مهرآزاد به این سکوت چندین ساله همشهریان خود پایان ببخشی و ادای دینی به آن شهید بزرگوار منتظرت هستم به من هم سر بزن