نامه ی چهارم

حوا جان !

یک عمر خواستم برایت بنویسم ، اما نه آدم اجازه داد نه آدمیزاد ... بهتانم زدند گفتند به ناموس مردم چکار داری بی همه چیز !؟! حالا من مانده ام که چه بگویم به بعضی از این فرزندان احمق تو ...

می خـواستم برایت بنویـسم از (( احــمد شــاه )) ، (( ناصـرالدین شــاه )) ، (( مظـفرالدین شــاه  )) ، از (( آدولــف رضــا خــان شــاه )) ، می خواستم برایت از یک بی هــمه چــیز تاریــخ بنویــسم :

از (( محمد رضا )) ، برایت بنویسم که چگونه شرافتش را برای چند سال نشستن بر یک صندلی فروخت ... اما خسته ام حوا جان ... خسته از تداوم سینماتیک جنگها ، از انقلاب رنگها ، از حکومت نیرنگها ....

(( هابیل و قابیل )) را می دانی وگرنه از آنها هم برایت می نوشتم ... می نوشتم که نه هابیل آنقدر انسان بود که سلول های بنیادی اش توان از جا کندن حتی یکی تیر چراغ برق را داشته باشد ، نه قابیل آنقدر بی رحم که بتواند گلوگاه حتی یکی گرگ را ببرد ...

حوا جان !

اینجا دیگر کسی معنای صلح را نمی داند ... اما هر وحله گاهی هر از چند گاهی یکی پیدا می شود :

(( مارکس )) ، (( نیچه )) ، (( سلیمان میرزا )) ، (( کنت مونت کریستو )) ، مهاراجه ای از هندوستان ، دلار ، دود ، مرگ ، (( آشیل )) افسانه ی یونان ، انسان ، خون ، انسان ، (( میرزا علی خان )) فرمانده ی دوران ، (( قمرالملوک )) مادر (( ریگان )) ؛

می بینی حوا جان ؟ دیگر نه از آدم خبری است نه از آدمیت ... من از فرسنگ ها قرن بعد از آدم شدن شوهر تو برایت می نویسم !

بی پرده بگویمت : (( تام )) لانه ی (( جری )) را ویران کرده است ، جری کارتن خواب شده است و شبها با بوی پیاز می خوابد ! تام روزها سر چهارراه چند پاپاسی پول گدایی می کند و شبها برای خوردن یک لقمه پنیر می فروشد مادیانش را ...

اینجا سه میلیارد انسان ، صد میلیارد انسان ، هزار میلیارد انسان ، که سیصد هزار میلیارد انسان تاکنون به خاک و خون کشیده شده اند ...

اما تو همچنان حوا جان ، فکر فروختن سیب و فریفتن انسانی !!!

حوا جان !

دلم برایت تنگ شده است ... نمی دانم مادرم هستی ؟ ، خواهرم هستی ؟ ، هر که هستی برای خودت هستی ! دلم می خواست اینجا بودی تا یک سیلی محکم به گوش ات میزدم که چرا به خاطر هوسبازی های خودت فلانقدر میلیارد انسان را بیچاره کرده ای !؟!

دود ، دلار ، انسان ، خون ، چرک ، زخم ، جذام ...

این است سرنوشت انسان ...

حوا جان !   

/ 109 نظر / 35 بازدید
نمایش نظرات قبلی
** ~~ فرنوش ~~ **

مثل هميشه زيبا بود عالی و دل نشين مرسی سر ميزنی عزيزم من اپم بازم بيا

ندا

علیک سلام خوبی؟ خب؟ متوسط اومدم خب؟ چزا میرنی خب کامپیوتزم خراب بوده نتونستم بیام خب؟ امتحان کیلو چنده؟ نمره های درخشان بالای ۱۱ که دیگه خوندن نداره خب؟

ندا

راستی تو که نظرات خودت رو داری بودن من تفاوت چندانی نداره. . . . خب؟

لحظه ای با امام زمان (عج)

با سلام آرزوووو می کنم هر جا هستی هر جور و نا جور که هستی ؛ چه وصل به اينترنت چه قطع چه تو وب امام زمان چه تو وب ..... مهم نيست بايد؛ به جای ديگر وصل باشی ok تا به تونی نگفته ها را بگی همان جور که می گه دل به دل راه داره ببخشيد حال و حوصله که ندارم که هيچ وقتم ندارم فکر کن پره سن من هم ۱۵.۵ سال نوری است

شهره

سلام خوبی من حوصله وبلاگمو دیگه ندارم سر هم نميزنم به کسی تو هم چون واقعا بهم محبت داری دوست دارم خوشحال ميشم اگه ادم کنی و با هم رو در رو صحبت کنیم چون اینجا خشکه مزاحمت نشم دیگه سرت درد اومد

شهره

نه عزيزم چرا تو اين همه خوشکل مينويسی اين همه کامنت داری اين همه همه دوست دارن اما من چی موی بلند ناخن سياه واهو واهو واهو من هستم تو نت تو ياهو ولی حوصله وبمو ندارم ولی حوصله يه دوست خوب مثه تو رو حتی توی وبمم دارم مهر افزون نيای ميميرم

ترنم

سلام از توضيحاتت ممنونم حالا که توضيح دادی متوجه شدم چرا حرف هات تاثير گذار است ميدونی هرچه درد و ناراحتی برگتری را بچشی روح بزرگتری ميگيری نميدونم اين به قيمت می ارزد به خاطر محبت هايی که نثار دوستان از دست رفته ات می کنی به خاطر ادامه ی دوستی ات با وفاداری کامل به مردانی يا دوستانی به خوبی تو ميشود با نگاهی پر از تحسين و تقدیر نگريست تو خود مهر افزونی هميشه : جمالت آفتاب هر نظر باد ز خوبی روی خوبت خوبتر باد

بهار

گوييا ميل به آن ميوه ممنوعه سرخ آتشی بود که در جان من افتاد فقط و تو را وسوسه هرگز نربود؟!! جراتی در تو نبود ميل دانستن اين نهی تو را زجر نداد شيرينی زندگی به اعتراض هاست آقا پسر محترم