نامه ی دوم
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ آذر ،۱۳۸٥ 

دلــــــم بدجـوری گـــرفته است ، احـــساس می کنم چـيزی  سنگين ، روي دلم به قفـــسه ی سـينه ام فشار مي آورد که حتی تاب نفس کشيدن را هم از من گرفته است ... نمي دانم از سنگيني بار گـــناه ... يا دل شـــکستگی است ... يا هـر چيز ديگري ؟؟؟ ولي حسابی پدرم را در آورده است ... 

از خـــودم بگويم ! ساده شدم ، کوچک ، حقير ! خلاصه مي شوم در تمام عادتهايم ، در نـــگاههاي عجيبم ، وخلاصه در تمام مزخرفات تکراريم ، تمام روزنوشت ناتمامم ، از امروز ... از ديروز ... از قرنها پيش کپی برابر اصل ! ديروز برابر امروز ! فردا برابر پريروز ...! 

آشکارا به آدم دروغ مي گويند ، دروغـشان را مي بيني و هيچ نمي گويي و درست بخاطر آنکه دروغ و ريايشان را تحمل مي کني ، تو را احمـــق مي انگارند ...اين نوع زندگي به درد نمي خورد ... نه به درد نمي خورد ...    

اما ديـــگر دلم تنگ نيست و درد هـــمه اين است ، مـــي داني آخـــر ديـــــگر دلـــي نمانده بيچاره دلم ... گلم ... بس که تنهايي کــــشيد سنگ شد و حالا من مانده ام و قلبي که هنوز هم دوست دارد از کــــنار زندگي طــــوري بگذرد که حــتي زانوي آهوي بي جفت هم نلرزد ، اما درد خـــودش بس نبود ، درد اين دل ســـنگ شده را هـــم انگار بايد به دوش بکشد ،

بگذريم ... 

فرض کن حال من خوب است ...

امّا تو باور نکن ... !!!


کلمات کلیدی: