نامه ی اول
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٥ 

مـدت‌هاست که دست و دلـــم به نوشتن نمی‌رود .شب‌ها با خودم خلـوت می‌کنم ، ساعت‌ها قلم را در دست می‌گیرم، پشت ِ پنجره می‌ايستم، با واژه‌ها بازی می‌کنم. همين‌طور واژه‌ها را پخش می‌کنم و طـرح می‌زنم، شـايد يک جرقه، يک لــحظه‌ی کـاری ، کـار خـــودش را بکند و در من حسی را برانــگيـزد . اما همان واژه‌ها شـــبیه به خـــطوط ِ مـــحو و بی‌شـــکلی هســـتند که می‌آيـــنـد و چـــون علامت‌هايی بی‌معنـا و گــنگ از پی‌ قلـم روی کاغـذ پاشيـده می‌شوند ...   

تا شـــايد شـــبی اين وارث خـستـه‌ی حسـرت ، که هر شب به صد امیـد می‌آید و نومیـد بازمی‌گردد ، نیـرويی ققنـوس ‌وار از خـاکستـرش دوبـاره برخيزاندش و در مـن تزريـق شود! آری مـن بالاخره روزی چون گـذشته! نوشتن در اين‌جا را از سر خواهم گرفت، شـايد آن روزی که ديگر نباشم ... شايد هم زودتر! نمی‌دانم ، اما بالاخره آن روز خواهد رسیـد . من به اين محیط ، يک وابستگـی شدیـد قلبی دارم . روزی آن را اصلاْ جدی نمی‌گرفتم ، اما ناگهـان چه بلای خوشی بر سر مـن آورد! درست مثل عاشق‌شدن بود انگـار!

انگـار عاشق انسانی شده باشم ...

به هر حال، برمی‌گردم ... 


کلمات کلیدی: