خودکشی
ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٥ 

به سرش زد که خود کشی بکند ، شاید این آخرین حماقت بود

قرص های برنج را برداشت ، قهرمان رمان وحشت بود

مثل دیوانه های زنجیری خود به خود دست هاش می لرزید

آب را توی حلق لیوان ریخت ، صحنه آماده ی جنایت بود

رادیو داشت « راه شب » می داد ، زده بود او ولی به بیراهه

آخر خط رسیده بود و براش مرگ شیرین ترین حقیقت بود

آب را بی اراده بالا برد ، آه ! لعنت به زندگی ... لعنت

یادش افتاد آخرین دیدار در خیابان استقامت بود 

یادش افتاد مادرش می گفت : « تو جگر گوشه منی اما . . .

اتفاقی برات اگر افتاد با خودت فکر کن که قسمت بود » 

اصفهانی چه آشنا می خواند : « باز امشب در اوج . . . » اما نه

باخودش گفت : می خورم ، قلبش آخرین بیت شعرحسرت بود

سینه اش را به سیم آخر زد ، قرص ها را یکی یکی بلعید

قرص جوشید و معده اش را خورد ، درد در عمق بینهایت بود

مثل یک مار دور خود پیچید ، بعد بی ناله ، بی صدا خوابید

پلکش آرام روی هم افتاد ، خوابش امشب چه قدر راحت بود

. . . دیر از راه می رسد مادر  ، آه ! بی فایده ست دکترها !

دست مادر گرفت دستش را . . .گرم . . . اما بدون حرکت بود 

پنج شنبه ، عذاب ، دلتنگی . . . دختری که پر از پشیمانی ست

تازه آباد رشت می خواند نامه ای را که توی پاکت بود

« از دوست شاعرم : رضا نیکوکار »


کلمات کلیدی:
 
نامه ی چهارم
ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٥ 

حوا جان !

یک عمر خواستم برایت بنویسم ، اما نه آدم اجازه داد نه آدمیزاد ... بهتانم زدند گفتند به ناموس مردم چکار داری بی همه چیز !؟! حالا من مانده ام که چه بگویم به بعضی از این فرزندان احمق تو ...

می خـواستم برایت بنویـسم از (( احــمد شــاه )) ، (( ناصـرالدین شــاه )) ، (( مظـفرالدین شــاه  )) ، از (( آدولــف رضــا خــان شــاه )) ، می خواستم برایت از یک بی هــمه چــیز تاریــخ بنویــسم :

از (( محمد رضا )) ، برایت بنویسم که چگونه شرافتش را برای چند سال نشستن بر یک صندلی فروخت ... اما خسته ام حوا جان ... خسته از تداوم سینماتیک جنگها ، از انقلاب رنگها ، از حکومت نیرنگها ....

(( هابیل و قابیل )) را می دانی وگرنه از آنها هم برایت می نوشتم ... می نوشتم که نه هابیل آنقدر انسان بود که سلول های بنیادی اش توان از جا کندن حتی یکی تیر چراغ برق را داشته باشد ، نه قابیل آنقدر بی رحم که بتواند گلوگاه حتی یکی گرگ را ببرد ...

حوا جان !

اینجا دیگر کسی معنای صلح را نمی داند ... اما هر وحله گاهی هر از چند گاهی یکی پیدا می شود :

(( مارکس )) ، (( نیچه )) ، (( سلیمان میرزا )) ، (( کنت مونت کریستو )) ، مهاراجه ای از هندوستان ، دلار ، دود ، مرگ ، (( آشیل )) افسانه ی یونان ، انسان ، خون ، انسان ، (( میرزا علی خان )) فرمانده ی دوران ، (( قمرالملوک )) مادر (( ریگان )) ؛

می بینی حوا جان ؟ دیگر نه از آدم خبری است نه از آدمیت ... من از فرسنگ ها قرن بعد از آدم شدن شوهر تو برایت می نویسم !

بی پرده بگویمت : (( تام )) لانه ی (( جری )) را ویران کرده است ، جری کارتن خواب شده است و شبها با بوی پیاز می خوابد ! تام روزها سر چهارراه چند پاپاسی پول گدایی می کند و شبها برای خوردن یک لقمه پنیر می فروشد مادیانش را ...

اینجا سه میلیارد انسان ، صد میلیارد انسان ، هزار میلیارد انسان ، که سیصد هزار میلیارد انسان تاکنون به خاک و خون کشیده شده اند ...

اما تو همچنان حوا جان ، فکر فروختن سیب و فریفتن انسانی !!!

حوا جان !

دلم برایت تنگ شده است ... نمی دانم مادرم هستی ؟ ، خواهرم هستی ؟ ، هر که هستی برای خودت هستی ! دلم می خواست اینجا بودی تا یک سیلی محکم به گوش ات میزدم که چرا به خاطر هوسبازی های خودت فلانقدر میلیارد انسان را بیچاره کرده ای !؟!

دود ، دلار ، انسان ، خون ، چرک ، زخم ، جذام ...

این است سرنوشت انسان ...

حوا جان !   


کلمات کلیدی: