نامه ی سوم
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ دی ،۱۳۸٥ 

گاهی قصه‌هایی هستند که هیچ‌وقت کهنه نمی شوند . درست مثل زخم‌هایی که همیشه تازه می‌مانند و تنها تلنگری می‌طلبند تا سر باز کنند و تا مغز استخوانت را بجوند ...

گهگاه ٬ از خودم می پرسم چند سال دیگر باید بگذرد تا من دوباره این قصه ٬ این نقاشی ٬ این آهنگ ٬ این تو را بخوانم و اینگونه نلرزم.

« بعضی اوقات فکر می کنم ما همه‌ی این حرف ها را باهم می زنیم از ترس اینکه با هم حرفی نزنیم ... »

سرم به این دنیا نمی سازد . سردرد در سرم موج می زند. زندگی سخت است . سر درد را دوست ندارم . ترجیح می دهم به جایش تب داشته باشم که بتوانم پرواز کنم . من پری کوچک غمگینم را می خواهم . او نیز مرا ...  به که بگویم؟

می نشینم و خودم را می خوانم و نامه‌هایی که دارم و ندارم را ... هیچ چیز ترسناک‌تر از صدای ثانیه‌ها نیست. درک کردن ابهت وحشتناکی که در مفهوم زمان خوابیده خیلی سخت است . حرف زدن هم همین‌طور ٬ خیلی سخت .

آفرینش
ترس
زمان
عشق
و شاید خدا

گفتم خدا بی جهت یاد مسیح افتادم

اصلا برایم بگو مسیح کجاست ؟

مسیح کجاست تا که صادقانه ببیند

ما از ستیغ و تیغ گذشتیم

بی آنکه رحمتی را

یا کمترین نگاهی را حتی

از هیچ ناخدا و خدایی

چشم امید داشته باشیم

عیسی نبوده ایم

آری ،

عیسی نبوده ایم

اما ، ما

معراج را

ایمان خویش ساخته بودیم

معراج را بر ارتفاع دار

ما از ستیغ و تیغ گذشتیم

باری بی هیچ ناخدا و خدایی

حتی ..  
می دانی؟ بار دقایق سنگین است ٬ بار روزها و سال‌ها سنگین ، و از همه سنگین تر ٬ لحظه‌ها ، دستم سنگین شده ، گوشه گیرم ، چشمانم را می بندم و می‌نویسم
از من
از تو
از راز

از روز
از روزگار
از ابهام جاری نانوشته‌ی لحظه‌ها
چشمانم را که می بندم تو نیست می شوی ... 
 


کلمات کلیدی: