تا قیام قیامت تعطیل شد !!!
ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸٦ 

کلمات کلیدی:
 
««« گيوتين »»»
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٦ 

چه کسی گفت خدا یک - تا - ست ؟

گردن بزنیدش !!!

چه کسی گفت خدا - دو - تا - ست ؟

گردن بزنیدش !!!

که فریاد از جگر خونین برآورد ؟

گردن بزنیدش !!!

که خواست که مرگ یا که خواست که زندگی ؟

گردن بزنیدش !!!

آن مرد آواز می خواند ؟ آری !

گردن بزنیدش !!!

کدام زن زاد کودکی معصوم ؟

گردن بزنیدش !!!

کدام ، کدامشان شبانه خواهد لغزید به بستر شراره افکن انسان ؟

گردن بزنیدش !!!

خدا ؟

       فرشته ؟

                   انسان ؟

گردن بزنیدش !!!


کلمات کلیدی:
 
خودکشی
ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٥ 

به سرش زد که خود کشی بکند ، شاید این آخرین حماقت بود

قرص های برنج را برداشت ، قهرمان رمان وحشت بود

مثل دیوانه های زنجیری خود به خود دست هاش می لرزید

آب را توی حلق لیوان ریخت ، صحنه آماده ی جنایت بود

رادیو داشت « راه شب » می داد ، زده بود او ولی به بیراهه

آخر خط رسیده بود و براش مرگ شیرین ترین حقیقت بود

آب را بی اراده بالا برد ، آه ! لعنت به زندگی ... لعنت

یادش افتاد آخرین دیدار در خیابان استقامت بود 

یادش افتاد مادرش می گفت : « تو جگر گوشه منی اما . . .

اتفاقی برات اگر افتاد با خودت فکر کن که قسمت بود » 

اصفهانی چه آشنا می خواند : « باز امشب در اوج . . . » اما نه

باخودش گفت : می خورم ، قلبش آخرین بیت شعرحسرت بود

سینه اش را به سیم آخر زد ، قرص ها را یکی یکی بلعید

قرص جوشید و معده اش را خورد ، درد در عمق بینهایت بود

مثل یک مار دور خود پیچید ، بعد بی ناله ، بی صدا خوابید

پلکش آرام روی هم افتاد ، خوابش امشب چه قدر راحت بود

. . . دیر از راه می رسد مادر  ، آه ! بی فایده ست دکترها !

دست مادر گرفت دستش را . . .گرم . . . اما بدون حرکت بود 

پنج شنبه ، عذاب ، دلتنگی . . . دختری که پر از پشیمانی ست

تازه آباد رشت می خواند نامه ای را که توی پاکت بود

« از دوست شاعرم : رضا نیکوکار »


کلمات کلیدی:
 
نامه ی چهارم
ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٥ 

حوا جان !

یک عمر خواستم برایت بنویسم ، اما نه آدم اجازه داد نه آدمیزاد ... بهتانم زدند گفتند به ناموس مردم چکار داری بی همه چیز !؟! حالا من مانده ام که چه بگویم به بعضی از این فرزندان احمق تو ...

می خـواستم برایت بنویـسم از (( احــمد شــاه )) ، (( ناصـرالدین شــاه )) ، (( مظـفرالدین شــاه  )) ، از (( آدولــف رضــا خــان شــاه )) ، می خواستم برایت از یک بی هــمه چــیز تاریــخ بنویــسم :

از (( محمد رضا )) ، برایت بنویسم که چگونه شرافتش را برای چند سال نشستن بر یک صندلی فروخت ... اما خسته ام حوا جان ... خسته از تداوم سینماتیک جنگها ، از انقلاب رنگها ، از حکومت نیرنگها ....

(( هابیل و قابیل )) را می دانی وگرنه از آنها هم برایت می نوشتم ... می نوشتم که نه هابیل آنقدر انسان بود که سلول های بنیادی اش توان از جا کندن حتی یکی تیر چراغ برق را داشته باشد ، نه قابیل آنقدر بی رحم که بتواند گلوگاه حتی یکی گرگ را ببرد ...

حوا جان !

اینجا دیگر کسی معنای صلح را نمی داند ... اما هر وحله گاهی هر از چند گاهی یکی پیدا می شود :

(( مارکس )) ، (( نیچه )) ، (( سلیمان میرزا )) ، (( کنت مونت کریستو )) ، مهاراجه ای از هندوستان ، دلار ، دود ، مرگ ، (( آشیل )) افسانه ی یونان ، انسان ، خون ، انسان ، (( میرزا علی خان )) فرمانده ی دوران ، (( قمرالملوک )) مادر (( ریگان )) ؛

می بینی حوا جان ؟ دیگر نه از آدم خبری است نه از آدمیت ... من از فرسنگ ها قرن بعد از آدم شدن شوهر تو برایت می نویسم !

بی پرده بگویمت : (( تام )) لانه ی (( جری )) را ویران کرده است ، جری کارتن خواب شده است و شبها با بوی پیاز می خوابد ! تام روزها سر چهارراه چند پاپاسی پول گدایی می کند و شبها برای خوردن یک لقمه پنیر می فروشد مادیانش را ...

اینجا سه میلیارد انسان ، صد میلیارد انسان ، هزار میلیارد انسان ، که سیصد هزار میلیارد انسان تاکنون به خاک و خون کشیده شده اند ...

اما تو همچنان حوا جان ، فکر فروختن سیب و فریفتن انسانی !!!

حوا جان !

دلم برایت تنگ شده است ... نمی دانم مادرم هستی ؟ ، خواهرم هستی ؟ ، هر که هستی برای خودت هستی ! دلم می خواست اینجا بودی تا یک سیلی محکم به گوش ات میزدم که چرا به خاطر هوسبازی های خودت فلانقدر میلیارد انسان را بیچاره کرده ای !؟!

دود ، دلار ، انسان ، خون ، چرک ، زخم ، جذام ...

این است سرنوشت انسان ...

حوا جان !   


کلمات کلیدی:
 
نامه ی سوم
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ دی ،۱۳۸٥ 

گاهی قصه‌هایی هستند که هیچ‌وقت کهنه نمی شوند . درست مثل زخم‌هایی که همیشه تازه می‌مانند و تنها تلنگری می‌طلبند تا سر باز کنند و تا مغز استخوانت را بجوند ...

گهگاه ٬ از خودم می پرسم چند سال دیگر باید بگذرد تا من دوباره این قصه ٬ این نقاشی ٬ این آهنگ ٬ این تو را بخوانم و اینگونه نلرزم.

« بعضی اوقات فکر می کنم ما همه‌ی این حرف ها را باهم می زنیم از ترس اینکه با هم حرفی نزنیم ... »

سرم به این دنیا نمی سازد . سردرد در سرم موج می زند. زندگی سخت است . سر درد را دوست ندارم . ترجیح می دهم به جایش تب داشته باشم که بتوانم پرواز کنم . من پری کوچک غمگینم را می خواهم . او نیز مرا ...  به که بگویم؟

می نشینم و خودم را می خوانم و نامه‌هایی که دارم و ندارم را ... هیچ چیز ترسناک‌تر از صدای ثانیه‌ها نیست. درک کردن ابهت وحشتناکی که در مفهوم زمان خوابیده خیلی سخت است . حرف زدن هم همین‌طور ٬ خیلی سخت .

آفرینش
ترس
زمان
عشق
و شاید خدا

گفتم خدا بی جهت یاد مسیح افتادم

اصلا برایم بگو مسیح کجاست ؟

مسیح کجاست تا که صادقانه ببیند

ما از ستیغ و تیغ گذشتیم

بی آنکه رحمتی را

یا کمترین نگاهی را حتی

از هیچ ناخدا و خدایی

چشم امید داشته باشیم

عیسی نبوده ایم

آری ،

عیسی نبوده ایم

اما ، ما

معراج را

ایمان خویش ساخته بودیم

معراج را بر ارتفاع دار

ما از ستیغ و تیغ گذشتیم

باری بی هیچ ناخدا و خدایی

حتی ..  
می دانی؟ بار دقایق سنگین است ٬ بار روزها و سال‌ها سنگین ، و از همه سنگین تر ٬ لحظه‌ها ، دستم سنگین شده ، گوشه گیرم ، چشمانم را می بندم و می‌نویسم
از من
از تو
از راز

از روز
از روزگار
از ابهام جاری نانوشته‌ی لحظه‌ها
چشمانم را که می بندم تو نیست می شوی ... 
 


کلمات کلیدی:
 
نامه ی دوم
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ آذر ،۱۳۸٥ 

دلــــــم بدجـوری گـــرفته است ، احـــساس می کنم چـيزی  سنگين ، روي دلم به قفـــسه ی سـينه ام فشار مي آورد که حتی تاب نفس کشيدن را هم از من گرفته است ... نمي دانم از سنگيني بار گـــناه ... يا دل شـــکستگی است ... يا هـر چيز ديگري ؟؟؟ ولي حسابی پدرم را در آورده است ... 

از خـــودم بگويم ! ساده شدم ، کوچک ، حقير ! خلاصه مي شوم در تمام عادتهايم ، در نـــگاههاي عجيبم ، وخلاصه در تمام مزخرفات تکراريم ، تمام روزنوشت ناتمامم ، از امروز ... از ديروز ... از قرنها پيش کپی برابر اصل ! ديروز برابر امروز ! فردا برابر پريروز ...! 

آشکارا به آدم دروغ مي گويند ، دروغـشان را مي بيني و هيچ نمي گويي و درست بخاطر آنکه دروغ و ريايشان را تحمل مي کني ، تو را احمـــق مي انگارند ...اين نوع زندگي به درد نمي خورد ... نه به درد نمي خورد ...    

اما ديـــگر دلم تنگ نيست و درد هـــمه اين است ، مـــي داني آخـــر ديـــــگر دلـــي نمانده بيچاره دلم ... گلم ... بس که تنهايي کــــشيد سنگ شد و حالا من مانده ام و قلبي که هنوز هم دوست دارد از کــــنار زندگي طــــوري بگذرد که حــتي زانوي آهوي بي جفت هم نلرزد ، اما درد خـــودش بس نبود ، درد اين دل ســـنگ شده را هـــم انگار بايد به دوش بکشد ،

بگذريم ... 

فرض کن حال من خوب است ...

امّا تو باور نکن ... !!!


کلمات کلیدی:
 
نامه ی اول
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٥ 

مـدت‌هاست که دست و دلـــم به نوشتن نمی‌رود .شب‌ها با خودم خلـوت می‌کنم ، ساعت‌ها قلم را در دست می‌گیرم، پشت ِ پنجره می‌ايستم، با واژه‌ها بازی می‌کنم. همين‌طور واژه‌ها را پخش می‌کنم و طـرح می‌زنم، شـايد يک جرقه، يک لــحظه‌ی کـاری ، کـار خـــودش را بکند و در من حسی را برانــگيـزد . اما همان واژه‌ها شـــبیه به خـــطوط ِ مـــحو و بی‌شـــکلی هســـتند که می‌آيـــنـد و چـــون علامت‌هايی بی‌معنـا و گــنگ از پی‌ قلـم روی کاغـذ پاشيـده می‌شوند ...   

تا شـــايد شـــبی اين وارث خـستـه‌ی حسـرت ، که هر شب به صد امیـد می‌آید و نومیـد بازمی‌گردد ، نیـرويی ققنـوس ‌وار از خـاکستـرش دوبـاره برخيزاندش و در مـن تزريـق شود! آری مـن بالاخره روزی چون گـذشته! نوشتن در اين‌جا را از سر خواهم گرفت، شـايد آن روزی که ديگر نباشم ... شايد هم زودتر! نمی‌دانم ، اما بالاخره آن روز خواهد رسیـد . من به اين محیط ، يک وابستگـی شدیـد قلبی دارم . روزی آن را اصلاْ جدی نمی‌گرفتم ، اما ناگهـان چه بلای خوشی بر سر مـن آورد! درست مثل عاشق‌شدن بود انگـار!

انگـار عاشق انسانی شده باشم ...

به هر حال، برمی‌گردم ... 


کلمات کلیدی: